X
تبلیغات
رایتل

گاهی روشنی از دل تاریکی بیرون میاد . حسّی که نسبت به شرایط امروزم دارم . فکرمی کنم همه کسانی که روزگاری دوست نزدیکم بودند و الان دیگه نیستند یه دلیل واسه این رفتارشون داشتن و اون این که تاب دیدنم رو نداشتن. همیشه دنبال عیب و ایرادی فنّی در خودم بودم می گفتم دوستی که ازدواج نیس چرا این دخترا همشون به یک شکل و شمایل من رو ترک کردن ؟  چه ایرادی در من دیدن که این کارو کردن ؟  سراسر وجودم رو زیر ذره بین بردم و خوب همون جور که انتظار می رفت عیب های زیادی در خودم پیدا کردم . همه رو لیست کردم ... به یک یک اون ها فکرکردم نه یک روز نه دو روز بلکه روزها و سال ها تا این که تارهای موی سپید از شمال غربی پیشونیم سر زدن . نگاهی به خودم کردم در آینه از خودم پرسیدم لیلی کجای کار تو می لنگد؟ آینه جواب داد : همین که فکرمی کنی اگر جهان بیرون تو رو نپذیرفت دلیلش اینه که یک جای کار تو می لنگه . 


اوّل از همه باید خودم رو پیدا کنم . دوباره بسازم از نو . شبیه یک لگوی بزرگ هستم که قطعه هاش با هم قاتی شده باشن و هرکدوم یه جا افتاده باشن ... نقشه و راهنمایی ندارم . با این همه می دونم که یه روز شبیه چیزی میشم که عکسش روی قوطی کارخونه ای هست که من رو ساخته ...


برچسب‌ها: لگو، دوست، تنها، تنهایی

[ سه‌شنبه 17 مرداد 1396 ] [ 20:24 ]

[ | چاپ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه