دلم میخواد بخوابم و بیدار نشم. نه اشتباه نکنید تو فکر خودکشی و این چیزا نیستم. صرفا دارم فکر میکنم که در جوانی که خدا رو شکر سالم بودم هیچ کار درستی انجام ندادم از این به بعدش در این سرازیری تا لحظه مرگ هم اتفاق خاصی قرار نیست بیفته. تا همین یک سال پیش وهم این رو داشتم که رشتهای که باعشق انتخابش کردم و به قول نیما به جان دادمش آب بهم کمک میکنه در جامعه اثر مثبتی داشته باشم وگرچه هرگز کار مهمی برای دنیا انجام نمیدم کار کوچکی برای یک مفر ممکنه انجام بدم ولی راستش این یک سال بهم ثابت کرد که به هیچ دردی نمیخورم. در زندگی اجتماعی هم که اصلا به فکر دست و پا کردن دوست و همراه سالیان سالخوردگی نبودم و همیشه فکر میکردم زودی می میرم و کار به اون جاها نمیرسه کار خاصی نیست که آرزو داشته باشم تو بقیه زندگی انجام بدم سوال اینجاست که چرا باشم؟ یعنی چرا خدا من رو آفرید؟ چرا باید این رنج رو تا ته تحمل کنم؟