بعد از ظهرها خسته و خواب آلودهام. دلم نمیخواد از جام بلند بشم و کاری بکنم.دلم خلوت میخواد. خیلی سکوت و خلوت میخواد. یه چیزی شبیه توی کپرها زیر بارون اون سال جایی که دیگه یه شال پیچیدم دور گردنم و یه کلاه بافتنی پوشیدم و نشستم دم در به تماشای نبودن آدمها و شر شر قطرهها و بوی حصیر و خاک.مثل اون عصری که سال بلوا رو پشت میز کنار چای و مستوک میخوندم و بلبلهای خرما دور و بر پرچین سر و صدا میکردن.
دلم یه همچین آرامشی میخواد که از هیچ نترسیدن به خاطر از دست رفتن همه چیز باشه.
دلم ساده دلی و زودباوری میخواد.باور این که میشه دوست داشت و دوست داشته شد و شاید فقط این که بلند شم و رو به روی خاطرههام بایستم و دلم نلرزه.