از هفته قبل تا الان درگیر یه بیماری ویروسی هستیم که مهمونای تهرونی سوغات آوردن برامون.یه بند آبریزش بینی وسرفه دارم. امروز خیلی بد داشتم کار میکردم. اصلا فکرم سر جاش نبود.سامانه بیمه واقعا دیوانه میکنه آدم رو.حافظهام کم شده وهی فراموش میکنم چیزا رو…
خیلی از این دنیای واقعی که توش هستم خسته شدم. تنها راهی که برام مونده اینه که باز پناه ببرم به عالم خیال به جایی که آدمهاش با هم مهربونن و از صبح تا شب تو فکر پیشی گرفتن از هم و سوزوندن دل همدیگه نیستن. بارها امتحان کردم در واقعیت زندگی کردن رو و هفت سال توی تظاهر به زندگی کردن موندم برای خوشحالی اطرافیانم ولی دیگه نمیتونم. برنامه دراز مدتم ترک عالم طبابت حرفهایه. تقصیر کسی هم نیست. شانسم بد بود . من هم با شوق اومدم هم استعداد داشتم هم زحمتکش بودم فقط این راه ، راه من نبود. من خیلی حساستر از اونم که مرگ دوستانم برام عادی بشه
دوستان قشنگم سال نو مبارک