روز این جوریه که وقتی کارا سر وسامون میگیرن ودستت آزاد میشه باید بگیری بخوابی تا صبح هم بتونی بلند شی بری سر کار…
پ.ن.۱:
تقریبا هر راهی که دوستانم برای کمک بهم به کار میگیرن رو ناخودآگاه خراب میکنم.انگار یه چیزی در وجودم هست که میگه تو حق نداری موفق بشی
پ.ن.۲: کتاب امیر تهران تکست رو با نصف قیمت جعفری نوین میده ولی باز هم گرونه. باید عادت کنم ایبوک بخونم.شما با ایبوک ارتباط برقرار میکنید؟
پ.ن. ۳:
کاش یکی شب برام قصه میگفت. چرا بزرگ بودن این قدر سخته؟
تو یه گروه کاری عضوم آدمهاش عین نمایندگان مجلس اعیان بریتانیای کبیر با هم حرف میزنند ولی وقتی اختلاف نظر پیدا میکنند ناسزای چاله میدونی میدن به هم.
با برگ آلوئهورا چی کار میکنند که تو عطاری میفروشند؟ تو حیاط دسته دسته میروید میریزیم دور.
امروز هوای شیراز کمی تا قسمتی پاییزی است و من خیلی خوشحالم که این تابستون لعنتی داره تموم میشه.
خیلی خیلی به خاطر یه دختر نوجوون جنگیدم. امیدوارم کار روخرابتر نکرده باشم. دعا کنید خودش رو نکشه.
هیچوقت زیر بار قهوه خوردن نمیرم ولی موکا خوب بود. امروز سر پا نگهم داشت.
نمیخوام پنج شنبهها برم سر کار. خوابم میاد. امروز هم تازه به زحمت خودم رو جمع و جور کردم پا شدم رفتم.
چرا مثلا کلان شهر شیراز یه بیمارستان قشنگ روانپزشکی نداره؟ همشون درب و داغونن آدم جرات نمیکنه مریض رو بفرسته
از اونجایی که مدتی درباره سیاووش ننوشتم ممکنه شما هم مثل من خیال کرده باشین دیگه خوبه و اینا ولی متاسفانه از یه ماه پیش به فکرش خطور کرده که میخواد زن بگیره و نباید داروی روان بخوره. برداشته داروهاش رو قطع کرده و حدس بزنید چی؟ همه زحماتی که برای کنترل بیماریش کشیدم و به حد فروکش رسوندمش به فنا رفته . دوباره وسواسش برگشته پرخاشگر شده و خودبزرگ بینی شدید پیدا کرده و … هیچی … از زندگی خستهام.
پ.ن: میخوام اگه شد از مهر مطب نرم دیگه. بیفایده است.فقط دارم ضرر میدم.