-
آب نیست
جمعه 15 فروردین 1404 13:04
مبارکمون باشه بعد از دعواهای مختلف بین اقوام رسیدیم به دعوای یزد و اصفهان! یادم افتاد به شین خبیث که جدی جدی سر جدا شدن احتمالی یه جایی از هرمزگان دعوا میکرد باهام گفتم والا من کارهای نیستم و نمیفهمم فرقش چیه مال فارس باشه یا نباشه در کل مال ایرانه دیگه! جدی انگلیسیها همون تکنیک هند رو با دقت اجرا کرده بودن الان...
-
ایجاد عادت مفید
پنجشنبه 14 فروردین 1404 23:49
باید اول بنشینیم اسم ۶ تا کار که دوست داریم جز روتینهامون باشند بنویسیم و به مدت ۲۱ روز هر روز به مدت معینی اون کارها رو انجام بدیم روزی حداقل ۴ موردش قابل قبوله و اگر یه روزی انجام ندادیم نیازی نیست برگردیم از اول . بعد از ۲۱ روز باید نگاه کنیم ببینیم کدوماش برامون اتوماتیک شده و اگر خواستیم کمی تایم یا جزئیات اون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 فروردین 1404 16:31
خدا رو شکر میکنم که عیدمون به خیر و خوشی تموم شد. الان بلند شدم چای دم کردم تا عصرانه بخوریم. یه فیلم قدیمی هم پیدا کردم به اسم فایرلایت برم ببینم چه جوریه. البته که خودم بیشتر تو حال و هوای فیلم ژاپنی هستم ولی راستش گمون نکنم کسی تحمل کنه.خوردن آنتی هیستامین خواب آلودگیم رو زیادتر کرده. کاش من میازاکی بودم.
-
در اهمیت دیسیپلین
دوشنبه 11 فروردین 1404 16:47
یه خرده گیج ویج و مات و مبهوتم. فعلا حس میکنم باید درباره هوش مصنوعی چیز یاد بگیرم. شاید گره از مشکلاتم باز کرد. یه نمودار موفقیت دیدم که دیسپلین رو با انگیزش مقایسه کرده بود. انگار از یه جایی داشتن برنامه روتین برای فعالیتها و پرهیز از بی برنامه کار کردن مهمترین چیزیه که از غم و اندوه نجاتمون میده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 فروردین 1404 11:48
زندگی این جوریه که یه دفعه نگاه میکنی میبینی همه چیز رو داری اتوماتیک انجام میدی و حس میکنی. عصبی و نگرانی ولی نمیدونی چرا و بعدش که فکر میکنی میبینی همه این چیزها از ترس آینده است.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 فروردین 1404 23:43
بوی شکوفه سیب واقعی است. از وقتی درخت سیب داریم این را فهمیدم. حسش به خوبی بوی شامپو ایوان سبزی است که بچگیها میخریدیم. اسم شکوفه سیب آمد یادم افتاد به کودکی و جوانی روانم که درست به تردی شیرینیهای خانگی عید و به لطافت گلبرگ شکوفه سیب بود. هیچ چیزی از دنیا بلد نبودم و تنها اصل درست جهان را عشق میدانستم و برایش از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 اسفند 1403 22:35
شب چهارشنبه سوریه و یه کمی دلم درد میکنه. چشمام هم خستن و مهمون هم داریم که کاملا خوابیدن. غمگینم و ای کاش میشد بگم خبری نیست . امروز صبح هم درمانگاه مریض دیدم و زار ونزار برگشتم خونه. برای عید هیچ کاری نکردیم هنوز ، نه جاروپارویی نه آرایشگاه نه چیزی… راستش من خیلی آدم باجنبهای نیستم که حوصله کامنت منفی و بحث و...
-
همدلی از همزبانی بهتر است
جمعه 24 اسفند 1403 07:28
با نوشتن است که شما متوجه میشوید که چه قدر کلمات در بیان حرف شما ناتوانند.واکنش مردم به نوشتهها نشان میدهد که خیلی وقتها واژهها چیزی را که نیت شماست بیان نمیکنند به قول هوشنگ ابتهاج این زبان برای بیرون ساخته شده. آدم خیلی وقتها گنگ و الکن است. یک چیز دیگر فریبندگی ظاهری بعضی مفاهیم مثل برابری، ایثار، مهربانی و...
-
به پیشواز سال نو
پنجشنبه 23 اسفند 1403 22:44
خستهام و حال و حوصله سال جدید را ندارم ترجیح میدادم تو همون سال قبلی بمونیم و تغییری تو قوانین و تبصره و مادههای زندگیمون پیدا نشه. به هر حال جریان زندگی ما رو با خودش میبره چه بخواهیم چه نخواهیم تو این دوره و زمانه اصیل موندن و معتقد موندن به ارزشها بسیار سخت شده.برای بسیاری از چیزهایی که با قلبت حس میکنی باید...
-
گربه چکمه پوش
چهارشنبه 15 اسفند 1403 22:20
امروز از صبح قرار بود درباره چکمه بنویسم. درباره یکی از با شکوهترین اتفاقهای بارونی بچگی که پوشیدن چکمه و دست گرفتن چترهای دسته چوبی و صدفی بود. چکمههایی شبیه چکمههای کلاه قرمزی پلاستیکی و زرد و سبز که گاهی روش با خودکار هم نقاشی کشیده بودن. درباره روزی که توی کلاس چترهای رنگارنگ جلوی تخته باز میشد و کاپشن های خیس...
-
دختری کوچک پیرهنش آبی اسم اون زهره پر ز شادابی
دوشنبه 13 اسفند 1403 21:53
۱.سایه سرو اسم یه انیمیشن کوتاهه که اسکار گرفت. امیدوارم سازندگانش به سرنوشت شهاب حسینی دچار نشن. ۲.شب که گوشی رو کنار میذارم خوابم جدی بدون دارو بهتر میشه. ۳. من ماه رمضونای بچگیم رو میخوام ۴. یه حقیقت تلخ اینه که ما هرگز نمیتونیم زندگی رو برای پدر و مادرمون درست کنیم. ۵. حقیقت تلخ بعدی اینه که توانایی ما واقعا...
-
نکنه من اشتباه کرده باشم
یکشنبه 12 اسفند 1403 23:05
از این که حوصله نمیکنم به وبلاگهایتان سر بزنم عذرخواهی میکنم. امروز صبح رفتم مطب تا ظهر و بعد درمانگاه بود و افطاری آش کشک هم آوردن ولی نرسیدم جز آب لیمو چیزی بخورم… یک سری داروی سیاوش را گذاشتم تو کشوی درمونگاه. هوا هم به شدت سرد بود و تموم راه برگشتن به خونه رو از سرما یخ زدم. کاش فردا یه خبر خوب با خودش بیاره از...
-
افراد موفق به هدف فکر میکنند افراد ناموفق به افراد موفق
شنبه 11 اسفند 1403 22:54
هر چی بیشتر به پایان سال نزدیک میشم بیشتر میل به کنار گذاشتن وبلاگ و اینها رو دارم.امروز درمونگاه واقعا بد بود. تحمل کردم. خسته شدم از این وضع. ای کاش یه روزی تموم بشه همه این ماجراها… میخوام یه کاری کنم آشنا و ناآشنا رو یکی بدونم. همون جوری که موفقیت خانم سارا اسمیت اون سر دنیا در آفریقای جنوبی مثلا هیچ حسی رودر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اسفند 1403 00:39
اون روز رفتم یه کیف مشکی خریدم که بالاخره برای جا دادن وسایل روزمره من مناسب باشه. خدا رو شکر راضیم از خریدنش منتها دیگه هیچی ته حسابم نمونده و منتظرم حقوقم برسه از این درمونگاهها بلکه فرج خیری بشه. صبح هم بعد از درمانگاه رفتم سمینار بازآموزی که خیلی منظم و مرتب برگزار شد تو یه هتل و اصلا هم گدابازی کنگره بین المللی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اسفند 1403 21:09
تا حالا به تفکرمون درباره تیپ و قیافه خودمون یا پدر و مادرامون در سالهای گذشته فکر کردید؟ من که خیلی وقتها تو عکس و فیلمهامون یهو خندهام میگیره و با خودم میگم این چه سر و وضعی بوده مد شده بوده؟ اگر نظر ما درباره موضوع سادهای مثل مد این قدر تغییر پذیره چرا در مورد بقیه چیزها نظرمون این جوری نباشه؟مثلا همه تصمیمهایی...
-
خیال خال تو
یکشنبه 5 اسفند 1403 23:01
این جوری بودم که زیر بارون ایستادم گل نرگس خریدم و وقت و بیوقت بوش کردم تا رسیدم مطب. کاش شب بخوابم...
-
حرف زن یکیه
شنبه 4 اسفند 1403 00:05
اون هفته اسنپ گرفتم برای بیمارستان اشتباهی مقصد رو مطب زدم و کلا تو رو دربایستی اول رفتم مطب دوباره اسنپ گرفتم رفتم بیمارستان یه بلایی سرم اومده که روزهای تراپی رو اصلا دوست ندارم حق و ناحق از بنده خدا تراپیستم بدم اومده البته کلا آدم یخیه. اون هفته ساعت ویزیتم اشتباه گرفته بودم. از این که ازم انتظار میره خیلی در خدمت...
-
این تحملهای طولانی
جمعه 3 اسفند 1403 22:57
با بعضی از دوستانم که حرف میزنم متوجه میشم که از بیشوقی و بیانگیزگی و ملالی که دچارش شدم حرفی برای گفتن با اونها ندارم.بیشتر پیام اونها رو لایک میکنم استیکر میفرستم و یا نمیخونم. توی وجودم یه پیرزن خسته نشسته که مدام بهم میگه قبلا که دو ساعت وقت میگذاشتی و باهاشون حرف میزدی چه پاسخی میگرفتی؟ چی میشد؟ چه قدر...
-
عمرت را در چه راهی گذراندی؟
چهارشنبه 1 اسفند 1403 22:59
رفتم کنگره اومدم مطب رفتم کنگره رفتم درمانگاه رفتم ساندویچی غیبت کردم سرخ کن جدید رو تماشا کردم. یه خرید اینترنتی انجام دادم و اومدم بخوابم
-
مثلا یه سر برو طبقه بالا بپرس پذیرایی کجا میدن :))))
چهارشنبه 1 اسفند 1403 09:33
باید گفت که حتی مزخرف ترین کنگرهها هم نکاتی برای آموختن دارند. پ.ن: تو کنگره مثلا بین المللی مترجم نداشتن ایرانی ساکن خارجه برای ما ایرانیا انگلیسی ارائه کرد فونت اسلایدها قابل خوندن نبود به پزشکا خودکار و فولدر نمیدادن!!! به بقیه میدادن به پزشکا ناهار هم نمیدادن باید خودت پول میدادی به بقیه میدادن یه آقاهه...
-
قوی نباش، خودت باش
سهشنبه 30 بهمن 1403 23:34
عبارت قوی باش بسیار عبارت بیمحتوا و سطحی و ظاهریای است. قوی بودن یک خاصیت است که یا در من هست یا نیست. این خاصیت به امر وفرمان تغییر نمیکند. والسلام علیکم و رحمة الله وبرکاته
-
و نماند جز غرابی
سهشنبه 30 بهمن 1403 00:09
باید بخوابم و فردا برم درمانگاه، کنگره و مطب ولی طبق قانون دیبی خوابم نمیاد. اصلا انگار نه انگار شب شده. پا شدم پفیلا آوردم خوردم. حالا فردا اشکم در میاد...
-
کاش دایناسورت بودم...
دوشنبه 29 بهمن 1403 23:01
اول: باهوشی و سخت کوشی و نظم دکتر مکری دیگه اذیتم میکنه.آخه خدا جون این قدر تبعیض بین بندگانت؟ یکی رو مثل من آفریدی خنگول و غرغرو یکی مثل دکتر مکری موثر و خلاق و متفکر. دوم: کمردرد اذیتم میکنه. دیگه رو تخت هم نمیتونم بخوابم باید پلاس شم روی زمین. سوم: امروز سوار یه تاکسی شدم که کلا میپیچید تو دل بقیه ماشینها ، یهو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 بهمن 1403 07:49
صبح زیبای زمستانیتون مبارک. صبحانه را آماده کردم و روی کاناپه دراز کشیدم. آسمون رنگ اون ملحفه شسته هاییه که تو دزیره نوشته بود.بارون زده نارنگی و نارنجها رو از شاخه انداخته توی باغچه. خیلی سرده. نشستم همه بیان برای صبحونه. پیشی خوابیده... آرامش و تندرستی بزرگترین نعمت خداست.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 بهمن 1403 00:28
یه نفر به تنهایی میتونه روی دیدگاه شما درباره مردم یه شهر دیگه اثر بذاره.کاش نمونه خوبی از مردم این شهر باشم. بعضی وقتا به مردم یه شهرایی فکر میکنم و پیش زمینه ذهنیم منفیه اون هم فقط به خاطر یه نفر!!! همهاش باید منطقم رو حاضر غائب کنم.
-
کارما ؟
جمعه 26 بهمن 1403 18:28
امروز یه کار خیلی سخت کردم و تخت و کتابخونه و میز آرایش و... رو جا به جا کردم.نیتم خیر نبود.میخواستم کتابخونه خوشگلتره تو اتاقم باشه... شرمندهام . سیاوش به خاطر وسواسش حالش بد بود و بهم سیلی زد و تا خوردم حرف بد زد و توهین کرد و مامانش رو زد. اینم شانس ماست به خدا.یه کاسب محلمون به رحمت خدا رفته که کلا دو طرف خیابون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 بهمن 1403 22:52
بارون خیلی پر و پیمونی میاد. یه کمی زیاده روی کردم. هم کیک خوردم هم ساندویچ سوسیس با نوشابه. امشب یه تولد جبرانی گرفته بودیم. یه سریال ترکی به اسم روزهای زیبا رونگاه میکنم و واقعا خوشم میاد از طنز و داستانش. ز من به خود بچگیام: کوچولو برو کارتونت رو با خیال راحت ببین درس اون قدرام اهمیت نداره
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 بهمن 1403 08:50
درمانگاه غیر دزده نشستم برای خودم و اینجا هیچ احدی نیومده دکتر چون بارونیه وحال نداشتن . من عاشق مردم شیرازم جونومن
-
پرابلم لیست
چهارشنبه 24 بهمن 1403 22:21
عضلات، استخوانها و مفاصلم درد میکنند. گوش چپم گرفته چشمام بلفاریت شدن جای زخم آبله مرغون بچگیا کلوئید شده و اکنه ول نمیکنه هنوز از دندونهام عکس گرفتم دیگه نشده برم دکتر ده کیلو اضافه وزن پیدا کردم تو یه سال وضعیت گوارشم افتضاحه عینک دو کانونیم به چشمم نمیخوره موهام ریختن و نازک شدن و رنگ موهام خراب شده وضعیت روانم...
-
چه خوشم بیاد چه نیاد الان غمگینم خیلی
چهارشنبه 24 بهمن 1403 22:01
اول :ایام پربرکت ولنتاین رو حضور کسانی که در زندگیشون مثل من نبودن و هم دوست داشتن هم دوست داشته شدن تبریک میگم و امیدوارم از هوای بارونی شهر لذت برده باشن. من اگر بودم به جای خرس روز ولنتاین یه حیوون گوگولیتر رو نماد قرار میدادم که جاگیر هم نباشه. خدایی چرا هیچ وقت کسی دوستم نداشت؟ :)))))))) دوم: این که این کنگره...