گاهی وقتها دلم میخواد در یک باغ مخفی خیالی رو باز کنم و یک گوشه روی کنده درخت کهنسال پر پیچ و تابی زیر سایه انبوه درختان گم بشم و آرام آرام در حالی که هیچ چیز جز بوی خاک نمناک در خیالم نیست به جاودانگی بپیوندم. این دروغ نیست که من بیگناه یا گناهکار گرفتار رنج بودنم و ذهنم درکی از موهبت حیات نداشته و نداره. همچنان فکر میکنم اگر هرگز به دنیا نیامده بودم همه چیز بهتر پیش میرفت…