فردا ساعت هشت باید درمونگاه باشم. الان باید بخوابم ولی سیاوش دوره افتاده تو اتاقها و قدمرو میکنه. خوابم نمیبره…
یه حسی هم همیشه در وجودم هست که انگار میگه من اصلا هیچی بلد نیستم و به هیچ جایی نمیرسم «حس گلام گالیوری ».
انگار دیگه هیچ وقت خوشحال نمیشم از ته دل.
حس میکنم برای تحمل زندگی نقش بازی میکنم.
پ.ن.۱:
قیچی برداشتم موهام رو کوتاه کوتاه کردم. با این که موهام دریا نیست و اینا
پ.ن.۲:
باز هم خدا رو شکر از صدقه سر رازیونه آب میره زیر پای سیاه دونه
نبات شما را کشف کرد که هم به ادبیات علاقه مندید و هم روانپزشکید و این دو تلفیق شوند عالی میشه.منتظر میمونم پیشنهادش را عملی کنید.
ایشون لطف دارند
سلام لیلی بانو جان. خوبید؟
اطلاعاتتون خوب باشه یا نه، عزیزید.
دانشتون که فوقالعادست.
سلام ممنونم این طور نیست
میرفتی آرایشگاه،ناخن ها رو هم درست میکردی.حالا سری بعد ایشالا
اصلا وقت نمیشد. از ناخن بدم میاد متاسفانه
شما خ ادم پر و باسوادی هستین. پیج اینستا بزنید خانم دکتز.. شعر و ادبیات رو با روان مخلوط کنید و اون حس رضایت رو دوباره در خودتون ایجاد کنید .. معروف میشید به درامدم میرسید
محبت شماست دوست مهربونم. باید روی افزایش مهارتهام کار کنم و از تموم امکانات موجود استفاده کنم. درست میگید. البته معروف شدن اصلا چیز خوبی نیست برای روانپزشک