خوب بر خودم واضح و مبرهنه که اعصاب مبارکم الان قاتیه ولی متاسفانه هیچ جایی برای دوری گزیدن از این خاندان پرتلاطم ندارم. این جوری شده که چون پایینیها همهاش با هم دعوا داشتن الان یکیشون اومده طبقه ما زندگی میکنه و شما هر وقت بری تو پذیرایی نشسته یا جدول حل میکنه یا تلویزیون میبینه یا میپرسه کی بود بهت زنگ زد و چی شد که زنگ زد و کجا میری و فلان غذا رو چرا نخوردی یا بخور و … خدا شاهده دیگه حوصله خودم رو هم ندارم چه برسه به بقیه چیزا. تازه الان باید بلند شیم بریم خونه سیا اینا که خودش مایه ناراحتی و رنج دائمه.