خیلی از این دنیای واقعی که توش هستم خسته شدم. تنها راهی که برام مونده اینه که باز پناه ببرم به عالم خیال به جایی که آدمهاش با هم مهربونن و از صبح تا شب تو فکر پیشی گرفتن از هم و سوزوندن دل همدیگه نیستن. بارها امتحان کردم در واقعیت زندگی کردن رو و هفت سال توی تظاهر به زندگی کردن موندم برای خوشحالی اطرافیانم ولی دیگه نمیتونم. برنامه دراز مدتم ترک عالم طبابت حرفهایه. تقصیر کسی هم نیست. شانسم بد بود . من هم با شوق اومدم هم استعداد داشتم هم زحمتکش بودم فقط این راه ، راه من نبود. من خیلی حساستر از اونم که مرگ دوستانم برام عادی بشه