گاهی وقتها توی ذهنم از خیابونی که چهار پنج سال برام تو اون شهر غربت مسیر رفت و آمد بود میگذرم و به ویترین مغازهها نگاه میکنم. راستش انتظارم از آینده با چیزی که الان هست خیلی فرق داشت.انگار اون سالها سالهایی بود که محدودیتها رو شکسته بودم و درست دانشگاه که تموم شد مثل این شد که یه نفر من رو به زور از قله پرت کرده باشه پایین…
اون سالها هم وبلاگت قشنگ بود.یه جور خاصی بود.
الان هم یه جور دیگه قشنگه وبلاگت
هر دوره ای قشنگی ها و خاطرات خودش رو داره
واقعا؟ ممنون. بیشتر وقتها جور دیگهای حس میکنم