خیلی سال پیش ماجرایی پیش اومد و از یه نفر خیلی دلگیر شدم. زورمم بهش نمیرسید. مدام پرخاش میکرد و زور میگفت و از هوش و استعداد خودش تعریف میکرد و کنایه میزد به خنگی من و با این که دلسوز و باسواد بود همه وجودم از دست این آدم تبدیل به استرس میشد. آخرین بار هم یه بار جلوی اتفاقات جراحی داد زد سرم برای چیزی که مقصر نبودم … خلاصه یه زمانی تو ذهنم هزارجور سناریو میچیدم که یه روزی عذرخواهی میکنه و میگه بیادبی کردم و اگه ببینمش بهش میگم فلان و بهمان و … میدونید الان جوری شده زندگیم که اصلا مهم نیست اگه ببینمش هم دیگه چیزی ندارم بگم. احتمالا بیشتر از سلام و احوالپرسی معمول کاری نمیتونم انجام بدم. به این میگن خلاص شدن از مسالهای که خودت توی ذهنت ساختی…