یه جایی از زندگی هست که دیگه اون قدر درد میکنی که مهم نیست چه اتفاق خوب یا بدی میافته عواطف و احساساتت از یه حدی بیشتر یا کمتر نمیشن. نه خوبی رو باور داری نه بدی رو و همه چی همین شکلی دوگانه میمونه. برای دوست داشتن یا نداشتن آدمها پیش شرط یک احساس استمرار در زندگیه که نیاز به تعیین موضع ارتباطی رو زنده میکنه و آدم آخرش اون قدر متوجه میشه همه چی موقتیه که خوف و رجا رو رها میکنه.