هوا به قدری گرمه که دیگه میشه گفت جهنم مجسم شده. دلم میخواد تعطیل باشم تا ابد الدهر و از خونه بیرون نیام هرگز. فردا باید برم سر کار و از اون طرف هم یه سمینار علمی و اصلا جونش رو ندارم. همیشه خدا هم مانتو کم میارم نمیدونم چرا . توی ذهنم یه عالم ایده علمی دارم ولی میدونین چیه ؟ برای اجراشون جون و قوه! ندارم. امروز ferrudin خریدم و کرم ترمیم پوست آسیب دیده و سعی کردم یه کم از کتاب تشخیص سایکوآنالیتیک مک ویلیامز رو بخونم و خوبم بود خداییش فقط مریض اومد و نشد کاملش کنم.یه صفحه هم دی مایر رو خوندم ولی یه نفر توی ذهنمه که مدام میگه تو به درد نمیخوری و قدر بقیه سواد نداری و اینا و خدا ازش نگذره ایشالا .
چه اهمیتی داره اون یه نفر تو ذهنتون چی میگه.. مهم تلاش شماس که من به عنوان خواننده وب تون دارم میییتم دغدغه دارید..
آفت کمالگرایی نمیذاره دستاوردهامونو ببینیم
راست میگی نبات جونم راست میگی
اون یکی خیر خواه شما نیست.اعتناش نکنید .شما نازنین ترین هستید.دیده ام که میگم.
ممنونم رضوان جانم