سخت میگذره واقعا ولی در این حالت هم تنها نیستم. به قدری حساس و آسیب پذیرم که از خودم میترسم . ارادهام سست و منتظر کوچکترین بهانه برای طفره رفتن از انتخابهای عقله. خوشحالم که عقل بقیه سرجاشه وگرنه کار من یکی لنگ بود. برای چیزهای کوچک چنان به وجد میام که اشک در چشمم حلقه میزنه. دو تا کتاب را در دستمگرفتهام ودر خلسه فرورفتهام. یعنی این قدر نیازمندم به هرآنچه که پیش خودم خیال میکردم فراموشش کردهام ومتعجبم از توانایی روان انسان برای آزمودن آزمودهها.
چه متن جالبی!
واقعا؟