به خدا از سر صبح تا ساعت هشت شب بدو بدو کردم واسه یه لقمه نون و صبح که مریضای محترم که رزرو کرده بودن نیومدن و هیچی به هیچی و عصر هم درمونگاه رو که تموم کردم رفتم دندون پزشکی ، منشی نوبت من روداد دو تا دختر تین ایجر از دوستاش و در برخوردی بسیار جالب انگیزناک گفت شما نیومده بودین در حالی که بنده بودم که اون دو تا رو فرستاد تو اتاق و بعد خدافظی کرد گفت سلام یگانه جون روبرسونن من فقط فکر کردم کار اون قبلیا اون قدر طول کشیده که باید بنشینم و مودب باشم. ای لعنت بر این اضطراب اجتماعی مسخره من …
آخر سر کاری انجام نشده برگشتم خونه… دلم میخواد این منشیهای مفید رو یه جایی کیس ریپورت کنم… حتی اسم مریض رو هم چک نمیکنن. میان بیرون عین کلاه قرمزی میچرخن حتی ساکشن هم نگه نمیدارن…
پ.ن:
دلم میخواد این سیستم لیمبیکم رودر بیارم بندازم دور …
میفهمم. کاملا میفهمم.
هی روزگار
وای خدای من.همسر من بود خون به پا می کرد کسی نوبتش را بگیره حتی اگر دکتر از در مطب بیاد تو اتاق انتظار بگه پاشو برو اصلا نمی بینمت نمیپذیره تا سقف اونجا را رو سر منشی و دکتر خراب نکنه.چنین کسی دنبال من میاد هر جا میروم.مظلوم گیر آورده منشی ذلیل شده.
بله زیادی ساکت بودن خودش یه مشکل عمده است
چقدر حرص درآر
خیلی بدم میاد کسی رو بخاطر آشنا بازی میفرستن تو
خیلی حرصم گرفت ولی اومدم خونه نوافن خوردم سردردم خوب بشه و گمون نکنم دوباره برم پیش این دندون