واقعا گاهی بیمارای ایندرمونگاه مغزم رومیخورن . جوری که بعد از رفتنشون نمیتونم تکون بخورم از سر جام بلند شم مث اینه که تیر خورده باشم.نمیتونم حرفشون رو قطع کنم میترسم حرف بزنم میترسم داروبدم .انگار ناقص و ناتموم باشم .نمیدونم اگه مارپل اذیت نکرده بود و من تو دانشکده خودمون استاد میشدم باز هم این حس نداشتن اعتماد به نفس وبیکفایتی رو میداشتم یا نه. میگم شاید بهتر باشه کار پزشکی رو برای همیشه بگذارم کنار و تا زودتره یه کاری راه بیندازم. خوشحال نیستم. احساس کفایت نمیکنم از زندگیم لذت نمیبرم
پ.ن:
مارپل قبل از این حرفها بهم گفته بود حیف امثال شماست کنار برن واقعا چه جوک مزخرفی که حتی خودش هم بهش باور نداشت
شاید این مسیر شماست... اگه اون مسیر سرنوشت شما قرار بود باشه کسی مث مارپل یا هرکس دگ نمیتونست مانعش بشه..
همینطوره. من کم تلاش کردم. اسیر حاشیه رزیدنتی شدم ورقابتهای مسخره