خواستم بگم تا یه تغییر عمده در زندگی ایجاد نکنیم همون نتایج قبلی گریزناپذیره.
پ.ن:دیگه نمیدونم به چه چیز یا چه کسی باید متوسل شم که کارها درست بشه. خودم به تنهایی از پسش بر نمیام اصلا.
عاشق منشیم هستم که هروقت دلش نمیخواد نمیاد و … مینشینه تا براش چای دم کنم و تا من دستمال نکشم روی میزم کاری نمیکنه و …
فردا ساعت هشت باید درمونگاه باشم. الان باید بخوابم ولی سیاوش دوره افتاده تو اتاقها و قدمرو میکنه. خوابم نمیبره…
یه حسی هم همیشه در وجودم هست که انگار میگه من اصلا هیچی بلد نیستم و به هیچ جایی نمیرسم «حس گلام گالیوری ».
انگار دیگه هیچ وقت خوشحال نمیشم از ته دل.
حس میکنم برای تحمل زندگی نقش بازی میکنم.
پ.ن.۱:
قیچی برداشتم موهام رو کوتاه کوتاه کردم. با این که موهام دریا نیست و اینا
پ.ن.۲:
باز هم خدا رو شکر از صدقه سر رازیونه آب میره زیر پای سیاه دونه
دیشب هی آسمون الکی برق زد ولی بارون نیومد. تنها راهش اینه که خودم پاشم برم تو خیابون تا ابرها برگردن وگرنه آفتاب داره بر میگرده.لباسها رو جمع نکردم از روی رختآویز و دلم میخواد این صبح تا ابد ادامه پیدا کنه
امروز مسئول درمونگاه فرمودن برای بیمارا کمتر وقت بذار که بتونیم بیست تاشون رو تو دوساعت ببینیم. باور کنید خود خم رنگرزی است. وگرنه اون سه چهار تا همکار من چه جوری میتونن تو دو ساعت بیست تا بیمار اعصاب و روان ببینن ؟!
خدا شاهده من به درد این دنیا وقواعدش نمیخورم. خیلی خیلی از مرحله پرتم. امیدوارم یه روزی این غم و اندوه و تحقیر طولانی رو به شکل یک شوخی بانمک روزگار ببینم و دیگه بهم برنخوره….