بعضی وقتها هم اون قدری آدم خسته است که انگار تو یه دنیای دیگه است بین حقیقت و خیال. امروز دیدم یکی از همکلاسیهای دبستانم آرایشگاه داره. مطمئنم اون دیگه اسم من رو یادش نمیاد..مغز من عین موزه نگهداری اشخاص عتیقه است.انگار منتظرم زنگ تفریح بخوره بریم بیرون با هم انار بخوریم…
یه وقتهایی به گوشه گوشه این اتاق نگاه میکنم و یادم میاد هر جای اتاق چه درسی خوندم. مثلا یادمه دم پنجره تا صبح برای بلاک کاردیولوژی بیدار موندم یا… دیگه حتی به سختی چهره آدمهای اونزمان رویادم میاد. رها شدهام
شب تصمیم گرفتم از خنکی هوا استفاده کنم و برم خرید کنم. چشمتون روز بد نبینه کل شهر همین تصمیم رو گرفته بودن...
پ.ن:
این attack on titan رو هم دیدم. از چیش این قدر خوششون اومده؟!!!
کاش میشد وبلاگم مطبم باشه :))))))))) زین پس سوالات روانپزشکی خود را کتبا بفرستید. به جای ویزیت آنلاین جواب میدم و صد میلیارد پول زور میگیرم.
پ.ن: میدونستید ادمین اینستاگرام بودن هم شغله؟!درآمدش از متخصص خیلی بیشتره.
اصلا هوا میطلبه امتحان داشته باشی!