کاش آدم تو جوونی میفهمید چه قدر مهمه که زودتر یه زبان غیر از انگلیسی یاد بگیره و مهاجرت کنه. بعدش که زمان طلایی گذشت؛ مهم نیست چه قدر شایستگی داشته باشید این قدر حوادث مختلف خانوادگی رخ میده که چیزی ازت نمیمونه برای مهاجرت.البته افرادی با اراده قویتر هم هستن ولی استثنان
جای این که روی نظر اطرافیانت تمرکز کنی روی این موضوع تمرکز کن که اونها دارن چی میگن و هدفشون چیه.
همه چیز خیلی سخت میگذره و روزی نیست که به طریقی بازخورد منفی از اطرافیانم نگیرم.
زندگی رو واقعا دوست ندارم و برای تغییر شرایط هم امکانات کافی رو ندارم. ظهر واقعا خوابم میومد ولی رفتم درمونگاه. حس میکردم این کارها همه از روی زور و اجباره. مگر من چه خطایی کردم که خدا این همه بلا سرم آورده؟
میدونین شش هفت سال پیش در یه تصمیم کاملا احساسی تصمیم گرفتم تخصص بخونم ولی الان سه ساله هر لحظه میگم ای کاش این همه سختی به خودم نمیدادم. تو رو خدا نگید اولشه و اینا. من عاشق شعر و هنر بودم و با اشتیاق زیادی میخواستم زبونهای مردم جهان رو یاد بگیرم ، سینما وموسیقی و فرهنگ ملل رو بشناسم ولی حالا حتی دو صفحه کتاب هم نمیتونم بدون حواس پرتی بخونم. دیگه موسیقی گوش نمیدم شعر نمیگم وهیچ امیدی برام نمونده. رشتمون بهم حس ناکافی بودن میده و باعث میشه حتی یک صفحه نتونم کتاب بخونم و یاد یه خاطره تلخ نیفتم…
میدونی الان جای این که با آرامش چهار تا قاشق ناهارم رو بخورم و از تعطیلات لذت ببرم باید شال وکلاه کنم برم مهمونی و این واقعا آزاردهنده است.
خوب بر خودم واضح و مبرهنه که اعصاب مبارکم الان قاتیه ولی متاسفانه هیچ جایی برای دوری گزیدن از این خاندان پرتلاطم ندارم. این جوری شده که چون پایینیها همهاش با هم دعوا داشتن الان یکیشون اومده طبقه ما زندگی میکنه و شما هر وقت بری تو پذیرایی نشسته یا جدول حل میکنه یا تلویزیون میبینه یا میپرسه کی بود بهت زنگ زد و چی شد که زنگ زد و کجا میری و فلان غذا رو چرا نخوردی یا بخور و … خدا شاهده دیگه حوصله خودم رو هم ندارم چه برسه به بقیه چیزا. تازه الان باید بلند شیم بریم خونه سیا اینا که خودش مایه ناراحتی و رنج دائمه.