هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

یاد چه گاری؟

در یک اقدام انتحاری کلی کتاب و کیف و چیز میز سفارش دادم و حالا امیدوارم پست با رعایت فاصله زمانی مناسب بفرستدشون وگرنه اهل منزل صداشون در میاد. از جلوی در دبیرستانمون رد شدم. شاید شیرازیامون بدونن مدرسه ما تو کوچه نوبهار بود. الان شده مدرسه پسرونه. راهنمایی هم کوچه لشکری می‌رفتم مدرسه که الان اصلا نمی‌دونم چی شده فقط سر در مدرسه سرجاشه. جالب اینجاست که اصلا هم دلم برای مدرسه تنگ نشده. حتی یه روز هم دلم نمی‌خواد تو مدرسه باشم و سر صف ورزش صبحگاهی و شعار و بند و بساط و دستامون یخ بزنه و امتحانم داشته باشیم.

خلاصه که اصلا حس نوستالژیکی نسبت به مدرسه‌ها و دانشگاههایی که توشون درس خوندم ندارم. شاید یه کم نسبت به بیمارستان‌ها اون هم نمازی و بیمارستان خودمون ولی هیچ وقت دلم برای دانشکده و غم و ترس و تنهاییش تنگ نمیشه. از دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان فقط یه دونه عکس یادگاری دارم و تمام... اون هم یاد چه گاری

امّا فقط یاد تو به جای تو آنجا بود...

خونه‌های قدیمی روح دارن، حس و شخصیت دارن . همین‌جوری هول هولکی یه نمای رومی چراغدار نساختن یادشون نرفته بالای در بنویسن یدالله فوق ایدیهم.برای درخت توت و سرو و چنار هم جا دارن همه چی حکایت از یه اندیشه زیربنایی معنوی می‌کنه. حتی کرکره های قدیمی مغازه‌ها اون پایین و وسط نزدیک قفلشون ذکر دارن. وقتی از کنار دیوارهای آجر‌چینی رد میشم ذوق می‌کنم. درست مثل وقتی به شمشیر کریم خان نگاه می‌کردم و اون همه نقش و نگار رو روی آلت قتال می‌دیدم و حظ می‌بردم.جون من تو بافت قدیم شهره اصلا ستارخان رو نمی‌فهمم. خیابونش رو منظورمه وگرنه چاکر خودش هم هستم.

شیراز قدیمی با همه خستگی قشنگه.  امروز صبح شهرداری چمنها رو کوتاه کرده بود و بوی کلروفیل میومد.واقعا کیف کردم.چیزی که هست توی سینه‌ام یه غم سنگینی رو این ور و اون ور می‌برم که حتی نمی ‌دونم مال کدوم بخش زندگیمه. چون حس می‌کنم خیلی وقته از همه چی دست شستم...

امروز صبح اول وقت رفتم بازار انقلاب قاب عکس خریدم. شروع قشنگی برای روز بود.

 در کل روحیه‌ام از شنبه به خاطر یه جمله به شدت به هم ریخته. به هر راهی که فکرش رو‌بکنید فکرکردم . خسته شدم و خوابیدم و‌دوباره روزم رو از سرگرفتم.

سرماخوردگیم دوباره شروع شد. 

ما اینجا دقیقا چی کار می‌کنیم؟ دلم می‌خواد بدونم هدف واقعی ما از اینجا نوشتن و‌گفتن چیه. به نظرم بیشتر ما به خاطر این می‌نویسیم که اون بیرون گوش شنوایی برای شنیده شدن و یا زبان گویایی برای گفتن دردها نداریم. حتی گاهی این جا هم که می‌نویسیم مورد قضاوت قرار می‌گیریم یا به جای همدلی نصیحتمون می‌کنند یا بدتر از همه مسائل را به بی‌کفایتی ما منسوب می‌کنند. با این همه ما می‌نویسیم و به نظر می‌رسه نوشتن برامون باز هم یک گریزگاهه.

پس کی میاد تراپیست من بشه

کاشکی بیمارام می‌گفتن من بی‌سوادم یا باسواد واقعا گسلایت شدم.دیگه اصلا به هیچ چیز خودم اعتماد ندارم. باید بگم مثل رانندگان اسنپ موقع رفتن از مطب بهم ستاره بدن :)))))))))