زیاده عرضی نیست. نمیدونم باید چی کار میکردم تو زندگی که کار درستی کرده باشم ولی خوب هرچی بوده نکردم.
پ.ن.۱:
همه رفتن مسافرت یا میخوان برن.
پ.ن.۲: من گفتم نمیخوام پزشک بشم وقتی ۱۸ ساله بودم این روگفتم ولی مشکل این بود که نمیدونستم که خوب پس چی کار کنم اگه پزشکی نخونم.
معدن …
دیگه فکر نکنم نیازی به حرف زدن من باشه.
فقط انگار اعداد برای ما بیمعنی شده
انگار عادت کردیم …
عکسهای دوران طرح بچهها روکه میبینم تازه میفهمم من طفلی رو چه جای پرت و بیخودی فرستادن … هم دوران عمومی و هم تخصص …. چه جوریه تو طرح برای اینا کیک و گل و شیرینی میگیرن و میرن ساحل وجنگل ؟ ما که دو دقیقه وقت آزاد نداشتیم. همهاش هم مردم از ما طلبکار بودند.
صبح رفتم بازار انقلاب یه مدرکی رو قاب بگیرم.
یه دور الکی هم تو بقیه بازار زدم و بعد تاکسی گرفتم وبرگشتم مطب.
تا وقتی مریض اومد و ظهر هم برگشتم خونه.
رژیم رو شکستم هم کباب خوردم هم عصر نان شیرینی و چای.
نشستم عکسهای اینستاگرام بچهها رو نگاه کردم.
ساعت مچیم روتوکیفهام پیدا کردم.
سوالهای بی انتهای یه بیمار وسواس رو جواب دادم
غصه خوردم شدید
این کیفی که از لوریکا خریدم اندازه غوله استحکام دستهاش هم پایینه وسنگینم میشه
فکر کردم اگه الان خونه زندگی خودم روداشتم چه حسی داشتم
تقریبا تصمیم گرفتم فقط سه روز برم مطب
در مورد کارواجیو خوندم و به ریپلی فکر کردم
حساب کردم برای کنگره پول ندارم
امروز عصر تقریبا یه مریض خیلی بدحال نزدیک بود بگیره لهم کنه چون همراه گیجولش هر چی میگفتم این رو ببر بیرون از اتاق درمونگاه قابل کنترل نیست اینجا. باید بستری بشه ولش کرده بود به امان خدا .بعد نمیدونم رزیدنت محترم کشیک ابن سینا رو چه حسابی رهاش کرده بود و گفته بود تخت نداریم در حالی که طرف اصلا رو پای خودش بند نمیشد، داروهاش رو هم داشت با دوزاژ الکی پلکی من درآوردی مصرف میکرد. بعدش یه خرده تپش قلب داشتم تا نیم ساعت. رفتم قاب و گلس گوشی رو عوض کردم. خیلی ترسیده بودم خیلی.