هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

فرا نیفکنیم دیگه

دیگه بچه نیستیم  و نمیشه مدام به خاطر تربیت پدر و مادر همه چیز رو گردن اونها بندازیم. بهتره بپذیریم که الان این ماییم و ما باید کاری برای خودمون بکنیم. اگر خسته و شکننده و تنهاییم یا نیستیم هر چی که بود و نبودمون شده همینه. این که بدونی برای موندن هنوز هم می‌تونی تغییر کنی مهمه.

آخرین تپش‌ها

سخت می‌گذره واقعا ولی در این حالت هم تنها نیستم. به قدری حساس و آسیب پذیرم که از خودم می‌ترسم . اراده‌ام سست و منتظر کوچکترین بهانه برای طفره رفتن از انتخابهای عقله. خوشحالم که عقل بقیه سرجاشه وگرنه کار من یکی لنگ بود.  برای چیزهای کوچک چنان به وجد میام که اشک  در چشمم حلقه می‌زنه. دو تا کتاب را در دستم‌گرفته‌ام و‌در خلسه فرو‌رفته‌ام. یعنی این قدر نیازمندم به هرآنچه که پیش خودم خیال می‌کردم فراموشش کرده‌ام و‌متعجبم از توانایی روان انسان برای آزمودن آزموده‌‌ها.


از ایران تا لبنان و بقیه جاها

خسته‌‌ام و خوابم میاد و سرم درد می‌کنه و‌مدام میرم تا لبه گریه و‌بر می‌گردم ( نشستم مستند زنان در راه صلح اعراب و اسرائیل رو‌نگاه کردم و خیلی دلم گرفته تر شد.) حس می‌کنم این همه مرگ و آوارگی که در دنیا داره اتفاق می‌افته وحشتناکه و این که راست راست راه میریم و این اخبار برامون بی‌اهمیت شده و شاید عادی وحشتناکتره.

آدمهای خوب همه جا منشا خیر و‌خوبی هستند

رفتم بانک  با همون استرسهای همیشگی اول که دستگاه نوبت دهی کار نکرد بعدش دو نفر از این کارهای بیست مرحله‌ای داشتن وقتی نوبتم شد خودکار ننوشت. کارت بانکیم رو‌پیدا نمی‌کردم. بعد رمز رو‌نمی‌تونستم از روی کاغذ بزنم. دستهام می‌لرزید. چشمهام نمی‌دید و عینک دید نزدیکم هم باهام نبود. بنده خدا کارمند بانکه خیلی صبور و آروم و مهربون بود و گذاشت کارم رو‌ انجام بدم…من هیچ وقت این شکلی لرزش دست نداشتم نمی‌دونم چی شده بودم… 

مگی اسمیت عزیزم

مگی اسمیت هم رفت. حس می‌کنم کم کم تمومی هنر‌پیشه‌ها و هنرمندهایی که می شناختم دارن می‌میرن.  این قدر غصه‌ام‌گرفت دوباره دانتون ابی رو‌دارم نگاه می‌کنم. دفعه قبلی که می‌دیدمش تو دانشگاه حبس شده بودیم به خاطر کرونا… از وضع کسالت‌بار مطب دیگه حرفی ندارم که بزنم. چشمهام هم خسته است ولی تنم هوشیاره و خوابم نمی‌بره. همه‌‌اش با خودم میگم نکنه فردا بیدارشیم جنگ شده باشه. حس می‌کنم هیچی نمی‌دونیم