سخت میگذره واقعا ولی در این حالت هم تنها نیستم. به قدری حساس و آسیب پذیرم که از خودم میترسم . ارادهام سست و منتظر کوچکترین بهانه برای طفره رفتن از انتخابهای عقله. خوشحالم که عقل بقیه سرجاشه وگرنه کار من یکی لنگ بود. برای چیزهای کوچک چنان به وجد میام که اشک در چشمم حلقه میزنه. دو تا کتاب را در دستمگرفتهام ودر خلسه فرورفتهام. یعنی این قدر نیازمندم به هرآنچه که پیش خودم خیال میکردم فراموشش کردهام ومتعجبم از توانایی روان انسان برای آزمودن آزمودهها.
رفتم بانک با همون استرسهای همیشگی اول که دستگاه نوبت دهی کار نکرد بعدش دو نفر از این کارهای بیست مرحلهای داشتن وقتی نوبتم شد خودکار ننوشت. کارت بانکیم روپیدا نمیکردم. بعد رمز رونمیتونستم از روی کاغذ بزنم. دستهام میلرزید. چشمهام نمیدید و عینک دید نزدیکم هم باهام نبود. بنده خدا کارمند بانکه خیلی صبور و آروم و مهربون بود و گذاشت کارم رو انجام بدم…من هیچ وقت این شکلی لرزش دست نداشتم نمیدونم چی شده بودم…
مگی اسمیت هم رفت. حس میکنم کم کم تمومی هنرپیشهها و هنرمندهایی که می شناختم دارن میمیرن. این قدر غصهامگرفت دوباره دانتون ابی رودارم نگاه میکنم. دفعه قبلی که میدیدمش تو دانشگاه حبس شده بودیم به خاطر کرونا… از وضع کسالتبار مطب دیگه حرفی ندارم که بزنم. چشمهام هم خسته است ولی تنم هوشیاره و خوابم نمیبره. همهاش با خودم میگم نکنه فردا بیدارشیم جنگ شده باشه. حس میکنم هیچی نمیدونیم