میشه گفت که امروز نسبتا کارهایی که لازم بوده را انجام دادم و انگار بقیه روزم مال خودم است. به نحو کاملا محسوسی نیاز به آرامش و تنهایی دارم. مثلا اگر تهران بودم الان توی یک موزه خلوت پیدا میشدم شاید.
میدونین این که برای امرار معاش مجبورم از کریهترین و بیروحترین مسیرها بگذرم و دم بر نیارم اذیتم میکنه. این که دیگه نمیتونم کسی، چیزی یا کاری رو دوست داشته باشم یا به آدمها اعتماد کنم اذیتم میکنه. این که مجبورم گاهی یه آدمهایی رو غمگین و ناامید کنم ولی حقیقت رو بهشون بگم ناراحتم میکنه. بیشتر وقتها حس گناهکاری رو دارم که پناه برده به دیر رهبانیت تا گناهانش بخشوده بشه ولی دلش بیرون از این دیره و قلبش گناه عقلانیش روباور نداره. حس میکنم بال پروازم چیده شده. معمولی ودم دستی به نظر میرسم و به معمولی بودن نمیتونم عادت کنم
در بعضی از جنبههای روابط اجتماعی خیلی ضعیفم…
دلم میخواد یه بار در آرامش فرندز رو نیگا کنم. یه کلاس روانکاوی میرم که توش بچه ۲۰ ساله هم داریم.احساس سکاکی بودن بهم دست داده. از این که پنجشنبههای مطب روتعطیل کردم و دو ساعت برای خودم سر کلاس هستم خوشحالم…من نمیدونستم روانپزشکی همچین اقیانوس بی سر و تهی است وگرنه میرفتم همون داخلی خود را خوانده وروی پای خود میایستادم…
تورو خدا شانههایت رو بده برای گریه کردن لازم دارم…آدم این قدر خسیس؟