هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

چه خبره تموم صندلیهای سینما رو گرفتن؟؟

دلم می‌خواد سوپرانوز را درست ببینم ولی نمیشه یعنی کسی تو خونه فیلم زیرنویس دار رو تحمل نمی‌کنه و کسی هم دوست نداره فیلم مافیایی طور ببینه. فصل آخر succession  را هم به همین خاطر ندیدم و after life را هم اومدم ببینم با تذکر کتبی و درج در پرونده منصرف شدم... هیچی دیگه... کتاب هم نمی‌خونم. جدی جدی همه دروازه‌های آگاهی رو مسدود کردم.

اومدم برم سینما دیدم اون هم نمیشه همه صندلیا رو گرفتن تو دو سه تا پردیس سینمایی... 

هیچی دراز کشیدم پیش گربه جان و بارون رو تماشا می‌کنم. سقف هم که نم داده و اینا...

چی فکر می‌کردم که پزشک شدم؟؟؟

پ.ن

مهمترین ویژگی آرایشگر خوب بعد از رعایت بهداشت به نظرم اینه که سوال خصوصی نپرسه. وارد جزئیات زندگی و روابط آدم نشه. اگر کارش هم خوب باشه که نور علی نوره.

بارونی ندارم

این قدر قشنگ بارون میاد که دلم می‌خواد من رو هم بشوره ببره

جرأت کنید راست و حقیقی باشید «رومن رواان»

هر کاری هم می‌کنم این عادت غلط تلاش برای راضی نگه داشتن همه آدمها از سرم بیرون نمیره. نمی‌تونم واقعی باشم. من واقعی فقط سکوت و گوش کردن بلده من قلابی استانداردهای اجتماع رو می‌شناسه و رعایتشون می‌کنه. من قلابی بلده تعارف کنه و من واقعی تو این لحظه‌ها عصبانیه که نمی‌تونه خودش رو نشون بده و یه گوشه برای خودش چای و بیسکویتش رو بخوره

پ.ن: یکی بیاد بگه همه چی یه خواب بد بود. درست میشه همه چیز.

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

باز دوباره گلوم درد می‌کنه. وقتی حرف می‌زنم حنجره‌ام هم اذیت میشه.از اون طرف خونه کامل به هم ریخته و کارگر و اینا اومدن برای مرمت سقف. خیلی دوشنبه‌ها بد می‌گذره بهم. فردا هم که قرار بود روز خوبی باشه باز هم گرفتاری الکی دارم. حال و حوصله سر زدن به وبلاگ و اینا رو ندارم. بدجوری حس درجه چهار بودن و به درد نخور بودن بهم دست داده. کاش یکی الان برای من قصه می‌خوند شاید از فکر خلاص بشم. شاید راحت بگیرم بخوابم.

دیستایمیا

حالا که بعد از شش هفت سال دوباره تو شهر و خونه خودمونم با این که اردیبهشت وصف ناشدنی و زیباست و هوای خونه بوی عطر نارنج میده یه جور اندوه سنگین روز و شبهام رو‌در برگرفته. جای خالی خیلی از دوستانم رو با همه وجود حس می‌کنم. کسانی که یا مهاجرت کردن یا تو‌شهر دیگری هستن یا تصمیم گرفتیم دیگه با هم ارتباطی نداشته باشیم. با این که دلتنگشونم اصلا دلم نمی‌خواد ببینمشون و این تناقض عجیب و غریب وادارم می‌کنه به سکوتم ادامه بدم.