سلام
مثل اون روزهایی که فکر میکردم یک دنیا برای کشف کردن دارم براتون مینویسم. راستش این مدت واقعا تکیدهام؛ خسته شدهام.آدم واقعا برای ادامه راه نیاز به دلگرمی داره. یک چیزی که بهت بگه کارت موثر و مفید بوده. از مورد قضاوت قرار گرفتن واقعا میترسم. این روزها با جنگ و گرانی و خبرهای وحشتناکی که میشنوم نای فکر کردن به هیچ چیزی را ندارم.ما مردمان قشنگی بودیم. این جوری که امروز وسط اون باران موسمی عجیبی که یهو گرفت یک نفر که از کوچه آب گرفتهای که از آن میگذشتم با اتوموبیلش رد شد و گفت من تا فلان جا میرم سوار میشید؟ و من واقعا با ایمانی که هیچ وقت نداشتم سوار شدم و گذاشتم تا یکی از این مردم بینظیر من را برساند تا خانه. ما مردم بدی نیستیم و سزاواره که زندگی قشنگتری داشته باشیم. دلم میخواد امید داشته باشم ولی ندارم. توی این سالها از برخوردی که با قشر پزشک شده خیلی دلگیر شدم. خیلی غصه خوردم.سعی کردم بیتفاوت باشم و برام مهم نباشه ولی بود. از قضاوت مردم میترسم. بیهوده تلاش میکردم چیزهایی رو تغییر بدم که نمیشد….
توی این چهارماه به اندازه چهل سال پیرتر شدم. اصلا دیگه نمیدونم چی کار دارم میکنم.دنیام خیلی کوچیک شده. از مردم و کارهاشون واقعا فراریم. اتفاقهایی که داره میافته انگار یه جورایی آخرالزمانیه. مثل این میمونه که یه کارتون ترسناک از زندگیمون ساخته باشن.
از هفته قبل تا الان درگیر یه بیماری ویروسی هستیم که مهمونای تهرونی سوغات آوردن برامون.یه بند آبریزش بینی وسرفه دارم. امروز خیلی بد داشتم کار میکردم. اصلا فکرم سر جاش نبود.سامانه بیمه واقعا دیوانه میکنه آدم رو.حافظهام کم شده وهی فراموش میکنم چیزا رو…
خیلی از این دنیای واقعی که توش هستم خسته شدم. تنها راهی که برام مونده اینه که باز پناه ببرم به عالم خیال به جایی که آدمهاش با هم مهربونن و از صبح تا شب تو فکر پیشی گرفتن از هم و سوزوندن دل همدیگه نیستن. بارها امتحان کردم در واقعیت زندگی کردن رو و هفت سال توی تظاهر به زندگی کردن موندم برای خوشحالی اطرافیانم ولی دیگه نمیتونم. برنامه دراز مدتم ترک عالم طبابت حرفهایه. تقصیر کسی هم نیست. شانسم بد بود . من هم با شوق اومدم هم استعداد داشتم هم زحمتکش بودم فقط این راه ، راه من نبود. من خیلی حساستر از اونم که مرگ دوستانم برام عادی بشه