اگه ظرفیت تحمل موفقیت بقیه آدمها رو نداری؛ اگه فکر میکنی استحقاقت بالاتر از موقعیت الانته یا خیال میکنی در حقت ظلمی شده که به جایی که میخواستی نرسیدی چند جمله برات بیشتر ندارم و اون اینه که میدونم دردت میاد ولی داری کم کاری و ضعفهای گاهی غیر قابل برطرف کردنت رو به بقیه فرافکنی میکنی...بیا با هم روراست باشیم. اون کسی که تو به جایگاهش غبطه میخوری در موقعیت تو بیشتر تلاش میکرد یا نه؟ جوانتر بود یا نه؟ رفاه بیشتری داشت یا نه؟ از حمایت بیشتری برخوردار بود یا نه؟ شخصیت عاقلتری داشت یا نه؟ تو چه کار کردی که خودت رو مستحق بهتر از اینها دیدی؟
به عنوان کسی که هم اتاقیش بعد از خودکشی دکتر عبدی راد ، جدی جدی اقدام به خودکشی کرد با این استدلال که اون که اون قدر نخبه بوده و فلان پس من کارم تمومه( حتما تفکر انتقادی رو باید بخونم تا بتونم بگم که لین چه نوع مغالطهایه) عرض میکنم که به هیچ وجه من الوجوه نباید از کسانی که خودکشی کردند به این شکل گسترده قهرمان سازی کنیم و توجیه و دلیل بیاریم که خودکشی کردن. همون طور که با بازماندگان این عزیزان همدردی میکنیم نباید یادمون بره که بعضی از افراد حساس مثل انبار کاهی منتظر یک جرقه کوچکند و در اون شرایط سخت نمیتونن استدلال منطقی و غیرمنطقی رو تشخیص بدن.
یه نکته هم خطاب به اونایی که تو فکر خودکشی هستن : دختر یا پسر نازنینم اگه تو نباشی کسی نیست که از دل سوزاندن و گریههای بعد از نبودنت دلش آروم بشه و بیینه که در حق تو چه ظلمی شده یا چه قدر آزار دیدی. اگر الان کاری انجام بدی اون انتخابی که تا وقتی زندهای همیشه در دسترسه رو به راه حلهای ممکنی که الان به ذهنت نمیرسه ولی ممکنه وجود داشته باشه ترجیح دادی.
پس امشب با این که از مرگ همکاران جوانم غمگینم تاکید میکنم که راه اشتباهی رو انتخاب کردن ،… فشردن دکمه مرگ برای همشون زود بود…
میدونین شرم شغلی چیه و بقیه چه جوری ازش پول در میارن؟
شما میری تو خیابونی که مثلا توش آموزشگاه موسیقی داری و شما رو میشناسن و فروشنده میخواد به زور فلان مارک کالایی که لازم نداری رو بهت بفروشه و شما روت نمیشه بگی نه. یهو فروشنده میگه شما هنرمندا همتون ال و بل هستین.
سکانس بعدی شما با یه کالایی که اصلا لازم نداشتین و خیلی از درآمد شما رو هدر میده در اتاقتون نشستین چون میخواستین ثابت کنین همه هنرمندا فلان جور اخلاق رو ندارن….
پ.ن:
اون عنوان بینظیر از مرحوم گلستانه نقل به مضمون
از اونجایی که اون دانشگاه درب و داغون سالوس پرور برای من ذرهای اعتماد به نفس باقی نذاشته؛ حتی خجالت میکشم وقتی یک ساعت جلسه با مراجع طول میکشه هزینه رو طبق کدهای کتاب ارزش نسبی خدمات بخوام. از اون طرف میترسم اگر ویزیت واقعی رو بخوام بگیرم همین مراجعین رو هم از دست بدم.تنها راهی که به ذهنم رسیده کوتاه کردن مصاحبه و رسوندنش به استاندارد خودمون یعنی ۲۰ دقیقه است. چه میدونم والا با این گلو دردی که بعد از سایکوتراپی بی مزد و منت میگیرم باید جسارت قطع مصاحبه رو به خودم بدم و همه رو هم جون به لب نکنم. ( واقعا حالا که از دور بهش نگاه میکنم باید هر چه زودتر کرکره مغازه رو بکشم پایین با هرچی برام مونده برم تراپی بشم.استادشم داریم همین جا فقط باید دست از خجالت بردارم. باشد که اثرات مارپل خسیس و شین خبیث و تکخال خودشیفته و سانی نمایشی رو بشوره ببره. دست کم بتونم تو چشم مراجع نگاه کنم و از خودم و سوادم خجالت نکشم. )
یه چیز قشنگ خوندم سعی میکنم به شکل سادهتری بگم اگه بشه. وقتی شما افسردهای روشهایی که مبتنی بر نادیده گرفتن مشکل و دل ای دل کردن و خرید وپیک نیک و بیرون رفتنه نمیتونه مشکلات رو از بیخ و بنیاد حل کنه. به این روشها میگن دفاعهای مانیک. اگر کسی واقعا افسرده باشه نیاز داره که درمان بگیره.
پ.ن:
بالاخره یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب من رو میبره…