به خدا از سر صبح تا ساعت هشت شب بدو بدو کردم واسه یه لقمه نون و صبح که مریضای محترم که رزرو کرده بودن نیومدن و هیچی به هیچی و عصر هم درمونگاه رو که تموم کردم رفتم دندون پزشکی ، منشی نوبت من روداد دو تا دختر تین ایجر از دوستاش و در برخوردی بسیار جالب انگیزناک گفت شما نیومده بودین در حالی که بنده بودم که اون دو تا رو فرستاد تو اتاق و بعد خدافظی کرد گفت سلام یگانه جون روبرسونن من فقط فکر کردم کار اون قبلیا اون قدر طول کشیده که باید بنشینم و مودب باشم. ای لعنت بر این اضطراب اجتماعی مسخره من …
آخر سر کاری انجام نشده برگشتم خونه… دلم میخواد این منشیهای مفید رو یه جایی کیس ریپورت کنم… حتی اسم مریض رو هم چک نمیکنن. میان بیرون عین کلاه قرمزی میچرخن حتی ساکشن هم نگه نمیدارن…
پ.ن:
دلم میخواد این سیستم لیمبیکم رودر بیارم بندازم دور …
جدی فکر میکنم آخرین فرد از یک جور گونه منقرض شده هستم که با مرگم آتش همه چیزای مربوط به فرهنگ ایران خاموش میشه. دیگه موسیقی این نسل رونمیفهمم. بلد نیستم هم کلامشون بشم. بازیها وفیلمهای مورد علاقهشون رو دوست ندارم.از مدل روابط اجتماعیشون وحرف زدنشون تعجب میکنم. کلا ترجیح میدم دور و بر من نباشن… حس میکنم به قدر کافی براشون جذاب نیستم . حوصله سر بر وقدیمی وآلامدم.
پ.ن: نمیخوام هفته شروع بشه….
این قدر دلم میسوزه این دختر نوجوونا رومیبینم که گیر این مد مسخره پاد کشیدن افتادن یا تو سیکل معیوب شکست عشقی رابطه سطحی هستن ولی انگار هیچ کاری از دستم نمیاد.
یه تصمیمی گرفتم و اون اینه که هیچ تصمیمی نگیرم تا وقتی یه فرد موثق پیدا کنم و مسئولیت رو به اون واگذار کنم.