به خدا از یه جای زندگی به بعدمتوجه میشی فقط خودتی که باید مراقب خودت باشی. اون وقته که پرستار خودت میشی و دست از انتظار میکشی.
امروز عکس دندونهام رو گرفتم و اونجا کتاب یادداشتهای یک روانپزشک دکترسرگلزایی رو تو کتابخونه دیدم. دو تا کتاب هم با پست برام رسید. چون دارم چای خوردن رو میذارم کنار گاهی سردرد دارم.
بعد از دست کم هشت، نه سال اهمال کاری و پشت گوش انداختن بالاخره رفتم دندانپزشکی! وضعیت دندانهام خیلی خوب نیست پوسیدگی دارند و لثه هم انگار تحلیل رفته و باید برم پیش متخصص لثه. بعد از عمری میتونم لبخند بزنم و نترسم دندونام معلوم بشن ؛ به نظرم قدم بلندی برداشتم…
صبح مقنعهام رو با اتو سوزوندم و امروز مجبور شدم با روسری برم درمونگاه و بعدش هم دندونپزشکی.شکل اساتیدم شده بودم :)))
برای جعبه اورژانس مطب هیدروکورتیزون خریدم.
یه دو تا دیفن هیدرامین هم گرفتم واسه سرماخوردگی…
پ.ن:
یه سوالی که برام پیش اومده اینه که چرا و چگونه دندانپزشکها گرافیهاشون روخودشون نسخه نمیکنند…
یه نفر بود که از کارشناسی یه رشته خیلی پیرا اومده بود و همه کشیکها رو در میرفت و از اون طرف هم به خانمش میگفت بیمارستانم و یه روز کاملا لورفت و بسی بیسواد هم بود . اون روز دیدم فوق یه رشته جراحی شده و مردم به زور داشتن نوبت میگرفتن ببیندشون