هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

تو حق داری به خودت توجه کنی

این صبح چرک ولی آرام تابستان بهترین ثانیه‌ها و دقایقیه که امروز تجربه می‌کنم. هیچ کس دور و برم نیست و حرف نمی‌زند. حتی خلوت به قدری جدیه که میشه کتاب هم خوند. ای کاش می‌شد برای نسخه بیست ساله خودم پیام بفرستم و بهش بگم در نهایت به هیچ کدام از آرزوهای خیلی بزرگت نمی‌رسی پس با آرامش از جوانیت لذت ببر. به هیچ چیزی و هیچ کسی اون قدری اطمینان نکن که رها کردنش برات گران تمام بشه و درخشان و زیبا و معمولی باش.

جیلین جان دست از سرم بردار

یک :آیا تا کنون دیده شده که یک سریال ترکیه‌ای تموم بشه؟ یارگی ادامه داره. 

دو: گاهی با شوق و ذوق میام وبلاگهاتون رو بخونم. 

سه: این که در اتاق باز میشه من با قوم و خویشامون چشم تو چشم میشم که تند تند مریض می‌بینه یه کمی آزاردهنده است.

چهارم: عصری بستنی زعفرونی گرفتم شیراز چرا این رنگی شده هواش؟

پنجم:  به نظرم بیشتر ماجراهایی که سر المپیک درست شد چرت محض بود. مگه میشه وطن رو انتخاب کرد؟ 


زیرا هست سلامت جانم

من الان خیلی خوشحالم راستش چون دیشب خوب خوابیدم و صبح تو آفتاب لازم نبود برم مطبی که کسی هم نمیاد. چلو و خورش کنگر درست کردم و لباسها رو شستم و آویزون کردم . امیدوارم پیشگامان سرویس تو قاآنی جاروبرقی رو تعمیر کنه و نگه درش ذوب شده و گیر نمیاد و به درد نمی‌خوره. نا سلامتی می‌خواستم ماشین ظرف شویی بخرم نه دوباره جاروبرقی… این کپسول آهن فرودین هم خوبه و عارضه خاصی نداده ، کپسول سوپرمینت باریج هم ، هم خوشگله هم به دردبخور . دیشب یه دو تا مدال المپیکم دیدم که گرفتن. مبارکشون باشه ولی ته همه شادیهامون انگار یه غمی هم هست. دلم یه ساعت مچی خوش تیپ می‌خواد تو مایه‌های اسپورت و‌صفحه مشکی یا مثلا اماکس صفحه زرشکی ولی فعلا دارم کنترل نفس را تمرین می‌کنم. کلی هم کتاب دارم برای خوندن ولی بی‌برنامگی همه چیز زندگی رو به هم ریخته… 

پ.ن: سریال یارگی رو هنوز دارن می‌بینن

فقط یاد تو به جای تو آنجا بود

رفتم کنگره یا سمینار یا همین کلاسمون و اونجا احساس کردم خیلی تک و تنهام. این خانم دکتری که همکارمه اصلا به روی خودش نیاورد که من رو می‌شناسه. من هم در وقت استراحت رفتم تو حیاط پیش همراه بیمارا نشستم. اون کلاسی که امروز توش بودم همون کلاسیه که سال ۸۲ توش عاشق رشتمون شدم  گمونم ولی دیگه هیچ کس من رو اونجا نمی‌شناخت حتی اونهایی که اون روز با من سر اون کلاس بودن. بعدش هم که همه رفتن هتل برای ناهار من بلند شدم برگشتم اومدم خونه.با این که ژتون ناهار هم داشتم. روز غمناکی بود. انگار مرده باشم و حالا برگشته باشم به دنیا ولی با یه جسم نامرئی…

السون و بلسون

نشستم تو ایستگاه اتوبوس برم  کلاس. میگن آدم هر وقت از چیزی خیلی ناراحت بشه نشونه اینه که در وجودش هست. به نظرم در وجود من بدجنسی باشه