یک :آیا تا کنون دیده شده که یک سریال ترکیهای تموم بشه؟ یارگی ادامه داره.
دو: گاهی با شوق و ذوق میام وبلاگهاتون رو بخونم.
سه: این که در اتاق باز میشه من با قوم و خویشامون چشم تو چشم میشم که تند تند مریض میبینه یه کمی آزاردهنده است.
چهارم: عصری بستنی زعفرونی گرفتم شیراز چرا این رنگی شده هواش؟
پنجم: به نظرم بیشتر ماجراهایی که سر المپیک درست شد چرت محض بود. مگه میشه وطن رو انتخاب کرد؟
من الان خیلی خوشحالم راستش چون دیشب خوب خوابیدم و صبح تو آفتاب لازم نبود برم مطبی که کسی هم نمیاد. چلو و خورش کنگر درست کردم و لباسها رو شستم و آویزون کردم . امیدوارم پیشگامان سرویس تو قاآنی جاروبرقی رو تعمیر کنه و نگه درش ذوب شده و گیر نمیاد و به درد نمیخوره. نا سلامتی میخواستم ماشین ظرف شویی بخرم نه دوباره جاروبرقی… این کپسول آهن فرودین هم خوبه و عارضه خاصی نداده ، کپسول سوپرمینت باریج هم ، هم خوشگله هم به دردبخور . دیشب یه دو تا مدال المپیکم دیدم که گرفتن. مبارکشون باشه ولی ته همه شادیهامون انگار یه غمی هم هست. دلم یه ساعت مچی خوش تیپ میخواد تو مایههای اسپورت وصفحه مشکی یا مثلا اماکس صفحه زرشکی ولی فعلا دارم کنترل نفس را تمرین میکنم. کلی هم کتاب دارم برای خوندن ولی بیبرنامگی همه چیز زندگی رو به هم ریخته…
پ.ن: سریال یارگی رو هنوز دارن میبینن
رفتم کنگره یا سمینار یا همین کلاسمون و اونجا احساس کردم خیلی تک و تنهام. این خانم دکتری که همکارمه اصلا به روی خودش نیاورد که من رو میشناسه. من هم در وقت استراحت رفتم تو حیاط پیش همراه بیمارا نشستم. اون کلاسی که امروز توش بودم همون کلاسیه که سال ۸۲ توش عاشق رشتمون شدم گمونم ولی دیگه هیچ کس من رو اونجا نمیشناخت حتی اونهایی که اون روز با من سر اون کلاس بودن. بعدش هم که همه رفتن هتل برای ناهار من بلند شدم برگشتم اومدم خونه.با این که ژتون ناهار هم داشتم. روز غمناکی بود. انگار مرده باشم و حالا برگشته باشم به دنیا ولی با یه جسم نامرئی…
نشستم تو ایستگاه اتوبوس برم کلاس. میگن آدم هر وقت از چیزی خیلی ناراحت بشه نشونه اینه که در وجودش هست. به نظرم در وجود من بدجنسی باشه