هنوز جمعیت تحلیلگران در خانه مسائل قبلی رو تفسیر نکردن که خوراک بحثهای سیاسی مجدد فراهم شد.حالا دیگه هر ایرانی یک کارشناس مسائل خاورمیانه…
پ.ن:
امروز همه چیز قاتی پاتی شد. هم منشی من نبود هم منشی واحد بغلی و تلفن یک بند زنگ میخورد برای اون یکی پزشک و مطب هم گیر یک بیمار افتاده بودم که بسیار خوش صحبت بود ماشاالله و حتی با وجود چند تا abrupt transition یعنی قطع ناگهانی مصاحبه به شیوه غلط نتونستم آرومش کنم و قشنگ یک ساعت توی اتاقم بود. بعد یه جفت بچه قشنگ توی اتاقم اومدن که دیوونه ساز بودن رسما. یه خانم مسن هم با فراموشی و چندین و چند سی دی عکس برداری و ام آر آی و … هم از اون طرف … خلاصه قمر در عقربی بود…
خدا رو شکر صفحه گوشی همراه مطب بالا اومد وگرنه الان تمام فضای مجازی پر بود از دکتری که پاسخگو نبود. گوشیم باتریش خرابه گیرش افتادم حسابی .الان هم اصلا نمیتونم گوشی نو بگیرم.
یه ویدئوی باحالی داره دکتر گلاکومفلکن که توش درباره جملاتی که پزشکان از شنیدنش ترس دارنه. جملهای که میگه اون بیماری بود که دو هفته پیش اومد پیشت… واقعا حسش رو کاملا درک کردم. من هم هر وقت از کمیسیون باهام تماس میگیرن احساس میکنم یکی روکشتم خبر ندارم. بار الها شکرت که نرفتم قلب…
پ.ن:
ولی خیلی نامردیه که میگن اگر از کسی متنفری از بخشی از خودت در وجود اون فرد متنفری. بابا اینایی که من متنفرم ازشون خیلی بدن دیگه. :/
از بعضی روزهای کاری ممنونم که من رو از فکر همه چیز خلاص میکنند الا درد مردم
یه حال عجیب و غریب ومزخرفی اومده سراغم. تموم زخمهای کهنه سر باز کردن همه. به نظرم اگر سلامت روان رازی میداشت اصل اولش مراقب از خود بود. این که اول ابزار کار رو که این تنه خوب و سالم نگه داری. خوب غذا بخوری و بپوشی و مراقب اندام و وزنت باشی وورزش کنی و آرایشگاه و دندانپزشکی و… این خیلی خیلی مهمه. اولین کار لازمه برای بهتر شدن…
پ.ن:
جدیدا وسط یه خیابون شیرازم مثلا فرض کن ستارخان و فلش بک می زنم به خیابونهای یه شهر دیگه که توش درس خوندم یا کار کردم.
امروز از بیمارستان که داشتیم بر میگشتیم توی ماشین متوجه شدم که نابلدترین و ضعیفترین بچه خونه هستم. حضور و غیابم برای کسی مهم نیست. طبق دستور خانواده یه کارهایی رو انجام میدم و طبق دستور خانواده یه رشتهای رو تو دانشگاه خوندم که هیچ وقت با روحیاتم جور در نیومد.خانواده حتی دوست دارن پنهونم کنن و ازم حرف نزنن .احساس میکنم به همه فامیل بدهکارم که موفق و خوشگل وپولدار و خوشبخت نیستم و رفتم رشته تخصصی رو انتخاب کردم که با کل فامیل در تضاد بود…واقعا فکرای مسخرهای توی سرم دارم.کاش خدا هیچ وقت به آدم چیزی رو نده مگر قبلش طرز استفاده ازش رو یاد بده از جمله فرزند …
در حاشیه ماجرا : خوشحالم که کتاب نورولوژیک اگزم دی مایر رسیده به دستم و از اون طرف احساس گناه میکنم که خریدمش وقتی به درد نخور و الکی و مزخرفم…