مصاحبه علی ضیا با دکتر مکری را تماشا کردم. پیشنهاد میکنم ببینید. هرچند یه جاهایی به نظرم مصاحبه از هدف دور میشد یا ضعیف بود درکل دو ساعت خوبی سپری کردم
پ.ن: گوشم صدای اقیانوس میده
پ.ن.۲:
آدم باید یکی رو تو زندگی داشته باشه که باهاش هم آرزو باشه . یکی که ایدههای دیوونه وارت رو قبول کنه و وادارت نکنه دست از رویا دیدن برداری
این قدری خسته میشم برای شروع ساعت تراپی که همهاش میخوام تموم بشه بره. بعضیا میگن پایان تراپی یه افسانه است و من نمیدونم چه قدر درسته و حقیقت داره.
من به محض این که یک بار بدون ماسک مریض ببینم سرما میخورم. رد خور نداره. این زمستون همهاش همین بوده ولی باز هم ماسک یادم میره.
میخواستم برم فیلم مستاجر پولانسکی رو ببینم چون زیرنویسی بود مجبور شدم یه چیز دیگه بذارم همه ببینن
شام نخوردم ببینم تا صبح دوام میارم یا نه
هوا بارونیه و من توی اتاق مطب نشستم و چای میخورم. این روزا آدم نمیدونه چی باید بپوشه. صبح میای ابره ظهر آفتاب.به نسبت آرومم. از چیزهای زیادی دست کشیدم و الان انگار دارم عادت میکنم. اینجا الان برای خوابیدن خوبه . کاش آدمها هم خواب زمستونی داشتن نه کاش خواب تابستونی و زمستونی داشتیم. مثلا به نظرم خرس کار درستی میکنه که تو سرما سر کار نمیره یا اون قورباغههایی که میرن زیر سطح آب میخوابن ...زندگی سخته ولی موقتیه
ای کاش هنوز دفتر خاطرات دبیرستانم رو داشتم نه ای کاش هنوز اون امید شکل نیافته شگفت روداشتم. اون توان همه چیز بودن و نبودن توامان. هر چه بیشتر پیر میشم بیشتر از شاخ و برگ آرزوهام میزنم.حتی چند تا گلهای درشت رو هم که داشتن پژمرده میشدن هرس کردم. باغ خیالم هی کوچکتر میشه و تن میدم به سرنوشت و باور میکنم که به خیلی چیزها هرگز نمیرسم.
پ.ن:
بهمن سالگرد مرگ دوستمه.تعداد مردههای زندگیم از زندهها داره بیشتر میشه. شدم مثل صد سال تنهایی