از اون هفته به این طرف زندگی خودم و اقوام و دوست و همکار و رفیقام عین فیلم تند تند از جلو چشام رد میشه و مدام از خودم می پرسم چرا برای اونها واقعیت چیز بهتری بود و برای من اینه؟ میپرسم اگه قرار نیست بعدها هم چیز بهتری بشه چرا باید زندگی کنم و این مضحک ترین سوال ممکنه. نمیدونم بدون شوق چه قدر میشه دووم آورد. امیدم رو به همه چیز از دست دادم راسته که هر چه امید بزرگتره ناامیدی عمیقتر میشه
نسل جدید به خاطر یه سری اشتباه نسل قدیم حس کرد دچار خسران شده که اشتباه هم نمیکرد ولی متاسفانه این جوری اعتبار نسل راهنما به کل از بینرفت در همه چیز و بچهها مجبور شدن همه چیز رو از روابط گرفته تا گل و مجیک ماشروم و اسید رو خودشون امتحان کنن چون به هیچ کار نسل قبلی اعتماد نداشتن و اونها رو بی تجربه وکم سواد میدیدن نتیجه شده این بحران اچ پی وی و روابط قاراشمیش و اعتیادهای عجیب غریب و ناامیدی و بی انگیزگی هر دو نسل
برای خودت وظایف سنگینی میچینی و منتظری همه چیز همون جوری پیش بره ولی بدنت اعتصاب میکنه و یک قدم تو مسیری که نمیخواد راه نمیاد
یه آهنگ ایتالیایی قدیمی هست تو مایههای اون آهنگ پدرخوانده که توش پسره یه شکوفه نارنج میده به دختر بچه که برسونه به دختر معشوقش و دختر بچه وسط راه میده به یه پسر بچه و بعد پسر بچه میرسوندش به دختره.به نظرم جوونی و سادگیش شبیه این موسیقیه. این که فکر کنی هر چیزی با خواستن شدنیه.
فکر کنم اگر بشه برای سالی که گذشت اسمی بذارم باید اسمش رو سال بیماری بذارم. واقعا نود درصد پاییز و زمستان تا این لحظه به بیماری گذشته. کاش خوابم ببره و وقتی بیدار شدم حالم خوب شده باشه،دلم برای دوست داشتن یه چیزایی تنگ شده. کاش دنیا دست از سرم برداره.