این قدر خجالت میکشم صفحه اینستاگرام یکی از روانپزشکان مشهور رومیبینم معلوم نیست چشه…
بعد از ظهر حسابی گرفتم خوابیدم و خوابم برد وقتی بیدار شدم پیشی کنارم خوابش برده بود. خیلی حس خوبی بود.
خیلی بی رمقم.چند روزه فقط انرژی جمع میکنم برای درمانگاه و تمام.
دیگه کم کم باید بلند بشم و شام بیارم.
واقعیت اینه که چه ما اهمیت بدیم چه ندیم همه چیز تموم میشه. پس بهتره فقط تماشا کنیم.
پ.ن.۱. کاش یکی وقتی من خواب بودم موهام رو رنگ میکرد و میشست و کوتاه میکرد و بیدار میشدم
پ.ن.۲: ذهن ما آدمها یه دقیقه بیکار نیست دائم فکر تولید میکنه یکی نوشته بود عین دستگاه حباب ساز خیلی خوشم اومد یاد اون قسمت کارتون جامبو افتادم که حباب صابون درست میکرد
یه چند شبه تو آسمون ماه خیلی قشنگ شده نمیدونم زهره است کنارش یا کدوم ستاره یا سیاره درخشان دیگه. جهان هستی به این بزرگی و بی انتهایی اون وقت درمان بعضی دردها تو همه کائنات پیدا نمیشه .
پ.ن: بچه بودیم دهه فجر کلاسهای مدرسه پر از فانوس و کاغذکشی بود هر روز دهه فجر زنگ آخری جشن بود. چه قدر نمایش و سرود و دکلمه و جایزه ! چه قدر همه جا بچگی ریخته بود
از اون هفته به این طرف زندگی خودم و اقوام و دوست و همکار و رفیقام عین فیلم تند تند از جلو چشام رد میشه و مدام از خودم می پرسم چرا برای اونها واقعیت چیز بهتری بود و برای من اینه؟ میپرسم اگه قرار نیست بعدها هم چیز بهتری بشه چرا باید زندگی کنم و این مضحک ترین سوال ممکنه. نمیدونم بدون شوق چه قدر میشه دووم آورد. امیدم رو به همه چیز از دست دادم راسته که هر چه امید بزرگتره ناامیدی عمیقتر میشه
نسل جدید به خاطر یه سری اشتباه نسل قدیم حس کرد دچار خسران شده که اشتباه هم نمیکرد ولی متاسفانه این جوری اعتبار نسل راهنما به کل از بینرفت در همه چیز و بچهها مجبور شدن همه چیز رو از روابط گرفته تا گل و مجیک ماشروم و اسید رو خودشون امتحان کنن چون به هیچ کار نسل قبلی اعتماد نداشتن و اونها رو بی تجربه وکم سواد میدیدن نتیجه شده این بحران اچ پی وی و روابط قاراشمیش و اعتیادهای عجیب غریب و ناامیدی و بی انگیزگی هر دو نسل