باید بخوابم و فردا برم درمانگاه، کنگره و مطب ولی طبق قانون دیبی خوابم نمیاد. اصلا انگار نه انگار شب شده.
پا شدم پفیلا آوردم خوردم.
حالا فردا اشکم در میاد...
اول:
باهوشی و سخت کوشی و نظم دکتر مکری دیگه اذیتم میکنه.آخه خدا جون این قدر تبعیض بین بندگانت؟ یکی رو مثل من آفریدی خنگول و غرغرو یکی مثل دکتر مکری موثر و خلاق و متفکر.
دوم:
کمردرد اذیتم میکنه. دیگه رو تخت هم نمیتونم بخوابم باید پلاس شم روی زمین.
سوم:
امروز سوار یه تاکسی شدم که کلا میپیچید تو دل بقیه ماشینها ، یهو مسیر عوض میکرد و دم دقیقه دستش رو میبرد سمت بینی یه چیزی بالا میکشید ، تموم راه هم داشت رپ های بیخود گوش میداد... از این که هنوز زندهام خدا رو سپاسگزارم. اهل فن بیان بگن چی بوده اسنیف می فرمودن؟ نکنه کوکائین بود؟
چهارم:
اشتباه جای یه ساعت، ساعت دیگهای رفتم دکتر
پنجم:
امروز جلوی خودم رو گرفتم و مجموعه کامل آثار فروید رو نخریدم چون مطمئن بودم نمیخونم
ششم:
راستش مدتیه حس خوبی نسبت به جلسات درمانم ندارم
هفتم:
رفتم یه درمانگاه دیگه هم درخواست کار دادم. این میشه چهارمین محل کار برای تامین معاش منشیم!!!
هشتم:
یه پروژه تو ذهنم هست به نام پروژه اسمش رو نبر که خیلی دلم میخواست میتونستم انجامش بدم...حسرت به دلی در باد ...
نهم:
ساعت گل واقعا زشت شده چه چرندیه این موکت سبزه و اون گل کلم ها؟
صبح زیبای زمستانیتون مبارک. صبحانه را آماده کردم و روی کاناپه دراز کشیدم. آسمون رنگ اون ملحفه شسته هاییه که تو دزیره نوشته بود.بارون زده نارنگی و نارنجها رو از شاخه انداخته توی باغچه. خیلی سرده. نشستم همه بیان برای صبحونه. پیشی خوابیده... آرامش و تندرستی بزرگترین نعمت خداست.
یه نفر به تنهایی میتونه روی دیدگاه شما درباره مردم یه شهر دیگه اثر بذاره.کاش نمونه خوبی از مردم این شهر باشم. بعضی وقتا به مردم یه شهرایی فکر میکنم و پیش زمینه ذهنیم منفیه اون هم فقط به خاطر یه نفر!!! همهاش باید منطقم رو حاضر غائب کنم.
امروز یه کار خیلی سخت کردم و تخت و کتابخونه و میز آرایش و... رو جا به جا کردم.نیتم خیر نبود.میخواستم کتابخونه خوشگلتره تو اتاقم باشه... شرمندهام . سیاوش به خاطر وسواسش حالش بد بود و بهم سیلی زد و تا خوردم حرف بد زد و توهین کرد و مامانش رو زد. اینم شانس ماست به خدا.یه کاسب محلمون به رحمت خدا رفته که کلا دو طرف خیابون کلی ملک و مغازه و حتی مدرسه مال اون بود.
یه عالم اسکراب و کرم و مام و اینا هدیه گرفتم مساله اینه که نمیدونم ترتیب استفاده شون چیه.
الان دراز کشیدم استراحت کنم... یاد کنجد جونم به خیر یه روز گفت نبینم به خاطر ترس صدای مینا چراغها رو خاموش میکنین تو اتاقتون بیایید بیرون... چه قدر بعدها با کنجد درد دل کردم.
توی سرم عبدالحلیم حافظ میگه خائف علی فرحت قلبی…