هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

هدف از درد دل کردن صرفا بیان حالات درون است

اینجا باید موسیقی دلخواهم پخش می‌شد.

نعش ایگناسیو بر فرش

الان که تازه اول صبحه من جون ندارم چه برسه به غروب آخرین روز هفته.

پ.ن.۱:بلند شدم ظرفهای دیشب رو شستم و چای  دم کردم. به پیشی غذا دادم. در اتاق رو بستم که صدا نیاد. امیدوارم بشه یه کم بخوابم. به نظرم این کسر خواب دوران تحصیل و‌کار هیچ وقت درست نمیشه. یه جوری شدم که هر لحظه نیازم به خواب  بیش از لحظه قبلیه.

پ.ن.۲: یادم افتاد به یک گروه سمی وبلاگ نویسان که عضوش شده بودم و اونجا حتی به سرعت پیدا کردن استیکر و تایپ کردنم گیر دادن. حتی یکی اومد گفت چرا فاصله و نیم فاصله رو رعایت نمی‌کنه. برای این که  لابد من همسن مادربزرگ تو بودم و اون وقتها که من رفتم دانشگاه همچین چیزایی کشف نشده بود. :)))) حالا سر صبحی چیه این چیزا یادم میاد؟ 

عشق باید پا در میونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه

توی فکر افتادم که برم دوره فیلر میلر بوتاکس موتاکس ببینم و با پولش  کار روانپزشکی رو توسعه بدم. به این میگن ذهن فقیر….

پ.ن: از پستهای دکتر علیرضا فرنام در اینستاگرام واقعا چیز یاد می‌گیرم. استادای یه دانشگاه در تهران که نمی‌خوام نامش فاش بشه واقعا ادایی هستن انگار برای جذبشون تست بازیگری می‌‌گیرن. من رزیدنت که بودم خیلی آرزو داشتم ۵ دقیقه سر مصاحبه یکی دو تاشون باشم ولی الان… حس می‌کنم از همشون متنفرم آخه چرا؟!!!!! این غربال ذهنی کجاس و چه جوری می فهمه چی کار بایست بکنه

و حالا مامور مخصوص قانون معاون کلانتر وارد می‌شود

دیروز نمی‌دونم کی و کجا شست پام رو زخم کردم قشنگ روی سطح مفصلی دورسال «پشتی» و الان تا دمپایی می‌پوشم  زق زق می‌کنه. ناهار درست کردم برای کارگرا و بقیه. از صبح علی الطلوع نشده یه دقیقه برای خودم باشم. آلرژیک رینایتیس عزیزم هم که کلا نمیذاره نفس بکشم با این همه روی زخمها رو‌ پماد میذارم. چسب می‌زنم. شربت دیفن هیدرامینم رو می‌خورم.ناهار رو برای مامان اینا گرم نگه می‌دارم و شیرجه می‌زنم تو دنیای خواب.

پ.ن: 

من همونم که یه روز می‌خواستم دکتر بشم تا که باسوادترین آدم دنیا بشم. آرزوم بوده یه روز که به مردم برسم. توی دانشگاه باشم استاد اونها بشم… ولی… کلا دست سرنوشت جلو پام خندق کند جای چاله


زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

یه مستند درباره استانبول دیدم که توش ارکستر سمفونیشون اومد بداهه بین مردم آهنگ حریم سلطان! رو اجرا کرد. مردم هم با ذوق بسیار تماشا کردن 

      وقتی سریالهاشون رو نگاه می‌کنی قشنگ متوجه میشی که رشد فرهنگیشون با رشد ظاهری هماهنگی نداره.انگار همه چیز دکوریه و سر سه سوت می‌تونن مثل ما بشن…

 در این پدیده نشانه‌هاست برای آنان که می‌اندیشند. 

پ.ن.۱:

جدی جدی برای من سواله که چرا سطح داستانهای سریالهاشون نسبت به موسیقی این قدر پایین‌تره. چی بود این حریم سلطان؟ چرا این قدر بافت تاریخیشون رو زشت بازسازی می‌‌کنند؟ چرا حتی سعی نمی‌کنند ظاهرا سلطانهاشون رو بافرهنگ نشون بدن؟ 

پ.ن.۲:

به جز یکی دو تا سریال اول عطاران بقیه رو دیگه دلم نمی‌خواست تماشا کنم. سریالهای جدیدی مثل اکازیون و بعضی از فیلمهای پژمان جمشیدی و … هم این قدری چرت و پرته که تحملشون جدی سخته. بیضایی یه جایی گفته که سینمای ما هرگز درست نمیشه چون فرهنگمون  هرگزدرست نمیشه. فرهنگمون همون فرهنگ فیلم فارسیه که بود. شما چی فکر می‌کنید؟

پ.ن.۳:

محرومیت و فقر یه چیز گوگولی و ساده نیست که بشه عین یه لکه روش وایتکس ریخت و‌پاکش کرد.محرومیت ریشه می‌کنه درتار و پود مغزهای ما و نمی‌گذاره بهتر فکر کنیم. 

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟!

دیرگاهیه که جنگل نروژی رو گرفتم دستم بخونم و نمیشه.کمد و تخت‌خواب و میز تحریر و کتابخانه رو جابجا کردم برای اومدن بنا. لباسهام رو شستم. صبحانه آماده کردم و پول ایزوگام رو پرداخت کردم . قطره ریختم تو چشم ملت و  یک مقدار باقلا هم دوپوسته کردم. از کت و کول افتادم. :)))))) هنوز هم خونه شکل شهرهای ایران بعد از حمله چنگیز خانه