قدمای نازنین هنرمند ما به جامه ظریف خیش میگفتن و عقیده داشتن که نور ماه پارچه کتان رو خراب میکنه.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…
پ.ن.۱: اگه یه نامه بودم پر از پیامای خوب کاشکی جوابم تو باشی.
پ.ن.۲: پر از گناهم اگر رها شده بیخبر کاشکی… گناهم تو باشی…
خدا شاهده امروز به مراجع گفتم داری خستهام میکنی… میگفت دارو ننویس، بستری نمیشم، روان درمانی هم نمیرم و چون میخواستم بخوابم اومدم دکتر و خودکشی هم میخوام بکنم…نه فامیلی نه آشنایی نه کسی همراهش،..
پ.ن: خدایا واقعا چرو؟!!!
پ.ن.۲: کاشت ابرو با ضمانتنامه کتبی؟!!!!! تبلیغات بلاگ خیلی بامزه شده یا واقعیت داره این چیزا؟؟؟
این که چهل روزه مادر یکی از عزیزترین دوستانم فوت شده و امروز تازه از روی یه متن داستانی که برام فرستاده فهمیدم؛ ضرورتا نشونه این نیست که براش مهم نیستم؛ فقط جز اولویتهای تماسش نیستم و خوب… گرچه تا حدودی نشون میده روانپزشک خوبی هم نیستم دیگه :)))))) که ترجیح داده به من چیزی نگه باز هم این فکر شاید غلط باشه و رعایت حال من رو کرده باشه. جمع بندی این که من باید خودم رو رها کنم… ول کن ملت هر چی میخوان بگن دو روزه دنیا یه روزشم گذشته
به نظرم تا وقتی امیدی هست که در سطح پایینتری به زندگی ادامه بدی متوجه ضرورت خروج از مرحلهای که هستی نمیشی. من سالها تخصص امتحان نمیدادم و میگفتم عمومی رو تجربه کردم و دیگه نمیخوام اون تلخی رو بچشم ولی رسیدم به بن بست به این که کاری نداشتم ؛ امکان ازدواج نداشتم؛ امکان مهاجرت نداشتم؛ هر روز هم گرفتار یه مشکل جدید بودم تو خونه. بالاخره یک روز کارد به استخوانم رسید و صفیرکشان پناه بردم به کتابخانه پزشکی و دیگه بیرون نیومدم تا وقتی تخصص قبول شدم… کاری که سالها براش دست دست میکردم رو ظرف نه ماه انجام دادم نه حتی یک سال… نتیجه خارق العادهای نگرفتم ولی از اون بن بست بیرون اومدم…
این مقدمه چینی برای چیه؟
حس میکنم الان وقت رسیدن به ناامیدی مطلقه یعنی شروع برای بهتر شدن…یه جوری از یه راهی …
گاهی هم دلم میخواد هیچی دلم نخواد.